
زهجر یار نالانم
زدست دهر گریانم
گهی افسرده وغمگین
گهی هم بس حیرانم
که آخر ای خدای من
چرا دائم در افغانم؟
گناهم چیست که اینگونه
غم افتاده بر جانم؟
چه خوشبختی چه بدبختی
زتقدیراست می دانم
کنم شکرت خداوندا
عزیزیست پشتیبانم
زتلخیها نگهدارش
با او تنها نمی مانم
مگه میشه غم داشت وغمخوارنداشت؟
مگه میشه سنگ بودومحکم نبود؟
مگه میشه انسان بودوپرغم نبود؟
مگه میشه چشمه بودورودوندید؟
مگه میشه آتش بودودودوندید؟
مگه میشه گل بودوخار نداشت؟
مگه میشه عاشق بودویار نداشت؟

